تبليغاتX
زنده به گور


زنده به گور

خدا یا من اسایش نمیخواهم به من ارامشی ده تا که اسایش به پای خویش به سوی من دود هر دم

سلام خدای بزرگ من

خوبی

حس میکنم دارم پیدات می کنم بهت نزدیک تر شدم

احساس خوبی دارم و همین کافیه

دیگه هیچ چیز و هیچ کسی برای من مهم تر از تو نیست

پس تو هم درهای رحمتت رو به روی من باز کن

خدای من.تو بزرگی.تو بخشنده ای.تو مرحمی

در تمام لحظاتی. فراتراز هر عشقی

حالا که تو رو دارم به هیچکس و هیچ چیزی نیاز ندارم

تو معجزه هستی

معجزه ای که همه جا هستی

مرا دریاب

 در لحظات بی کسی تنها تو هستی

من نه بنده تو هستم بلکه من از تو هستم و تو را فریاد میزنم

فریاد میزنم

فریادت میزنم که دستان نه ناتوان من بلکه توانای مرا بگیری

و مرا توانایی بیشتری عطاء کنی

مرا سرشار کن از وجودت از قدرت بی کرانت از نور از روشنی

من شریک روشنایی های تو هستم به من قدرت عطاء کن

خدا یا من اسایش نمیخواهم به من ارامشی ده تا که اسایش

به پای خویش به سوی من دود هر دم

 در لحظات بی کسی تنها تو هستی

نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 2:19 توسط 25سال پریشانی| |

 

 

سلام اغاز بیست و پنجمین سال پریشانی از ۲۷ فروردین اغاز شد

 

روزی که هیچگاه نفهمیدم برای چه باید خوشحال باشم

 

پدر ان شب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی

تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردی

تو هم ای اتش شهوت شرر بر پا نمی کردی

کنون من هم به دنیا بی نشان بودم

پدر ان شب جنایت کرده ای شاید نمی دانی

به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمی دانی

از این بابت خیانت کرده ای شاید نمی دانی

 

 ما زاده شهوت شبی چرکینیم در مذهب عشق کافری بی دینیم

ما اشک سکوت مرده در فریادیم اثار شب زفاف طعمی است پلید

نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 18:21 توسط 25سال پریشانی| |

 

سلام ای صبح اشنایی

سلام ای روز با وفایی

سلام بر خورشید گرم ت

سلام بر شهر قشنگ ت

سلام بر گنجیشکایی باغچه ت

سلام بر سبزه و سروت

سلام بر سنگ فرش جاده ت

سلام بر گلهای باغچه ت

سلام بر هر چی سپیده

سلام بر هر چی امیده

سلام بر یاس تو باغچه

سلام بر گلدون طاقچه

سلام بر تو بهتر از گل

سلام بر تو سلام بر تو

سلام بر تو بهتر از گل

۱۳ خوبی داشته باشید

نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 8:15 توسط 25سال پریشانی| |

 

همیشه شاد باشید و پیروز

نوشته شده در جمعه 7 فروردین1388ساعت 12:59 توسط 25سال پریشانی| |

بر سنگ قبر من چنین بنویسید

زندگي را دوست داشت

ولي آن را نشناخت

مهربان بود

ولي مهر نورزيد

طبيعت را دوست داشت


ولي از ان لذت نبرد

در ابگير قلبش جنب و جوشي بود


ولي كسي بدان راه نيافت

در زندگي احساس تنهايي مي نمود

ولي هرگز دل به كسي نداد

و خلاصه بنويسيد

زنده بودن را براي زندگي دوست داشت

نه زندگي را براي زنده بودن

نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 13:21 توسط 25سال پریشانی| |

 

نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 15:16 توسط 25سال پریشانی| |

 

ای شیخ

ای شیخ گول

دل را به که بستی به چه بستی

نفرین به تو نفرین

تباه کردی ما را سیاه کردی ما را

این ره از تو انصاف نیست

هر چه باشیم هر که باشیم

عاقبت در گور تنگ است جای ما

یاد ما است تنها می ماند به یاد

ای دریغ از ناکسان دراین زمان

نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 11:36 توسط 25سال پریشانی| |

 

دل تنگه تو شد است این دل

 

ان وقت که تو رفتی شب بود و سیاهی

 

شب بود و اسارت شب بود و ندامت

 

ان وقت که تو رفتی در سوگ فراغت

 

بنشستم و زار زار گریان ز برایت

 

ان وقت که تو رفتی اسمان گریان

 

می بارد هر شب هر شب پی هر شب

ماه ها گذشت؟..........

نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 0:18 توسط 25سال پریشانی| |


Design By : Night Skin